تبليغاتX
گنگ گویا
تا توانستم ندانستم چه سود ... چون که دانستم توانستم نبود

حالا من اینجا نشستم روبه روی بوم دنیا
ساده وخسته و تنها، چشم به راه صبح فردا
حرفای صمیمی تو همشون تلخن و سنگین
تموم شبای عمرم مثل حرفات شده غمگین
یادمه مادر بزرگم زیر گوش من می گفتش
قصه زندگی ما قصه سنگ و شیشه
روزای زندگی ما سیاه مثل همیشه
من هنوز اینجا نشستم توی این سكوت ساحل
خودم اون جا بودم اما فكر من یه جای باطل
فكر من یاد گذشتس فكرفصل بچگیا
همشون گذشتن اما از اونا چی مونده حالا
من دارم مثل یه ماهی، جون می دم آروم می میرم
نمی دونم وقت مردن چرا آروم نمی گیرم
نگو واسه مردن من هنوز این لحضه ها زوده
خیلی وقته مردم اینجا كسی با خبر نبوده
واسیه دیدن مرگم روح من چه دیر رسیده
توی اون شب و شلوغی، هیچ چیزی انگارندیده
توی بخت وسرنوشتم می دونی كه من اسیرم
یه روزی بهار بودم من حالا من خود كویرم.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:45  توسط محمد رضا | 

 

روزها می گذرد

و من از پنجره کوچک

تنهائی خويش

به خيابان پر از خاطره و کوچه تنگ

و به هر کس که شبيه تو

در اين رهگذر است

ديده می دوزم و نوميد

به خود می گويم

                             < خبری از او نيست >

ديگر از ماندن در

چنبره خاطره ها

که مرا سخت به خود می فشرد

                             - بيزارم

باز می گردم و در دل

به تمام باورها

که مرا عاشق ديدار تو کرد

                             - بی صدا می خندم

دلم از  پنجره و خاطره و کوچه گرفت

چشم می پوشم از اين بس

به همه احساسم

که وفا نيز دروغ است ‌٬ دروغ

از تو هم می گذرم

                            - پنجره را می بندم

                                                        

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:59  توسط محمد رضا | 
 

تو آسمون كاغذی ،من موندم واین همه غم
آشنای لحظه هام شده ،مصیبت ای دم به دم
تو آسمون كاغذی ستاره آتیش می كشن
به روی نام عاشقا خطای ممتد می كشن
تو آسمون كاغذی جدایی حرف اوله
تو كوچه های آسمون ،عشق همیشه دربه دره
تو آسمون كاغذی دلارو مسموم می كنن
چشمارو از دیدن عشق همیشه محروم می كنن
تو آسمون كاغذی نه دل مونده نه پنجره
نماد مهربونیا،اینجا به شكل خنجره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:5  توسط محمد رضا | 
 

به یاد بغض و،رنگ تبعید
به یاد تنهای وخواب خورشید
به یاد اون پرنده كه،پرش شكسته
تو تنهایش كنج قفس نشسته
به یاد اون سقوط فصل باور
كه زرد وپر غصه شده سراسر
به یاد اون آسمون كاغذی
به یاد فصل، تلخ دلواپسی
به یاد اون پنجره نیمه باز
هق هق و گریه كار هروز ماست
به یاد اون غربت تلخ دیوار

دوست دارم ،برو ،خدانگهدار 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:39  توسط محمد رضا | 
 

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و حرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس
...

  عکس از وبلاگ سمیرا دزدیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:10  توسط محمد رضا | 
 

دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن
که توشاید تمامش کنی.....

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم
که تو امروز از آن میگذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی...

وه چه بی فریادم اه چه بی آوازم

من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته از این همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیرهء ماه شدم و میخندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم.......

ناگهان ابری برامد و بپوشاند شب را
تیره شد آسمان و ندیدم ماه را
حال من بودم شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خموش
باز من بودم قصهء سکوت

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

من همه فریادم من همه آوازم
در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:25  توسط محمد رضا | 
 

کنون که تابستان در گذر است
 زیر چنار روبروی خانه ات
سایه
چگونه تنک می شود
 و انتظار
 چگونه رنگ می بازد ؟
در نهر پای چنار ها
سنگی بینداز و ببین
 چگونه صدا می کند
واژه ای که از گلویی برنیامده میمیرد ؟
پس
شاخه ارغوانی پرتاب کن
تا بی صدا به پرواز در اید و بر موج ها سوار شود
پندار
 که به دوردست ها خواهد رفت
 و جایی
کنار درختی به ساحل خواهد افتاد
که مرد خسته نومیدی
 برکنده گز کهنی تکیه داده
 به شاخه ارغوانی می اندیشد
 که هرگز
به سویش پرتاب نشد
 کنون که تابستان درگذر است
زیر چنار جلو خانه ات
 سیاه
چگونه سبک می شود
تا چون چکاو کمرنگی
 پروا کند
بی آنکه دیده باشیش؟
 و عاشق
 چگونه فراموش می شود
 بی آنکه ارغوانی از بوسه
دریافت کرده باشد
 از آب یا خیال ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:36  توسط محمد رضا | 
 

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها  بيهوده ، چشمها بيرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
برگها مي سوزند ، يادها مي گندند


باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

 

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:42  توسط محمد رضا | 
 

قسم به اسم پاک تو

 

قسم به عطر خاک تو

 

 

قسم به عاشقی، قسم

 

به آنچه لایقی قسم

 

 

قسم به چشم روشنت

 

به هم ترانه بودنت

 

 

قسم به من، قسم به تو

 

قسم به عشق من به تو

 

 

قسم به شب، ستاره، ماه

 

به رسم اولین نگاه

 

 

قسم به بی کسی، قفس

 

به رسم آخرین نفس

 

 

قسم به دل سپردگی

 

قسم به مرگ و زندگی

 

 

قسم به قلب گرم تو

 

که بسته قلب من به تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:55  توسط محمد رضا | 
 

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما

سیب نداشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:34  توسط محمد رضا | 

 

يه مرغ سبز زيبا
رو بون ما نشسته
 غريب و گيج و تنها
 چش تو افق ها بسته
 بالش غبار گرفته
 کوچک و ريز و ميزه 
پا و نکش رنگ خونه
 مرغه چه قد تميزه
مث که مي خواد بخونه
 نک مي زنه به پايش
پس چرا مانده سکت ؟
 در نمياد صدايش
 مرغ قشنگ خسته
 خار مگه رفته پايت ؟
 دلت مي خواد بخوني ؟
يادت رفته صدايت ؟
 مرغه پرشو واکرده
نک مي زنه به بالش
 مث که تنش مي خواره
 وه چه قشنگه خالش
 مرغ قشنگ غمگين
 واکن زبون لالت
 مث که دلت به جا نيس
چه خبره تو خيالت ؟
مرغه سرشو بالا کرد
 تو باغ ما نيگا کرد
مگه باغ ما چه توشه ؟
که سرتا پات گوشه ؟
 مگه باغ ما چه کرده
چشات چرا مي گرده ؟
 مرغه ! چته مي لرزي
نکنه از ما مي ترسي ؟
ترست از ما به جا نيس
غريبه ميون ما نيس
 خونه ي ما نداره کينه
 همش باغه و چينه
مرغه حالش خرابه
همش تو پيچ و تابه
مرغه ! اووي .. مرغه
خوشگل نوک و پا سرخه
 مرغه عرق نشسته
نوکش مي شه واز و بسته
 مرغ کوچک تموم کرد
 حيونکي مرغ خسته

 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:23  توسط محمد رضا | 
 

سلام

من این شعر رو به همه دوستان تقدیم میکنم  ببخشبد یکم دیر اومدم.

..................................................................................................

من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم

.........................................................

این عکسم تقدیم میکنم به اونیکه می گه دارم می رم ؟

البته این دوستت دارم از طرف من نیستا.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:55  توسط محمد رضا |