پنجره را می بندم
روزها می گذرد
و من از پنجره کوچک
تنهائی خويش
به خيابان پر از خاطره و کوچه تنگ
و به هر کس که شبيه تو
در اين رهگذر است
ديده می دوزم و نوميد
به خود می گويم
< خبری از او نيست >
ديگر از ماندن در
چنبره خاطره ها
که مرا سخت به خود می فشرد
- بيزارم
باز می گردم و در دل
به تمام باورها
که مرا عاشق ديدار تو کرد
- بی صدا می خندم
دلم از پنجره و خاطره و کوچه گرفت
چشم می پوشم از اين بس
به همه احساسم
که وفا نيز دروغ است ٬ دروغ
از تو هم می گذرم
- پنجره را می بندم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 12:59 توسط محمد رضا
|