شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟

به خودت میگی اصلا واسه چی دوستش دارم؟

مگه کیه؟

مگه برام چی کار کرده؟

بعد از درد به خودت میپیچی که اصلا واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟

یهو یه چیزی یادت میاد...

 یه چیز_خیلی کوچیک...

یه خاطره...

یه حرف...

یه لبخند...

یه نگاه...

وبعد...

همین...

همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی.

خدای من زیباست

 

 

ديوارهاي خالي اتاقم را
 از تصويرهاي خيالي او پر مي كنم
 خداي من زيباست
 خداي من رنگين كمان خوشبختي ست
 كه پشت
هر گريه
 انعكاسش را
 روي سقف اتاق مي بينم
 من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
 لاي بقچه پيچ سجاده
 رهايش
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
 من در نهايت حيرت
حالا
 گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم
 تشخيص خدا و بنده
چه سخت است

 

 

نامه نویس ، راست بنویس

 

بنویس نامه نویس
حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی
دیگه انگار چیزی نیست
بنویس ، نامه نویس


اگه عاشقانه نیست
حرف های بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس
بنویس ، نامه نویس


بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه


بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گفتنی نیست ، بنویس


ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس


نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس...

کوه درد

 

دوباره  شب، دوباره من

دوباره تو، دوباره چاه

دوباره قصۀ تو و

دوباره کوفه کوفه ، آه

 

                                   کدام کوه در جهان

                               به ارتفاع درد توست؟

                             که هر خزان چکیده ای

                          از آه خشک وسرد توست

 

هنوز جای پای توست

به روی سنگفرش شب

به روی شانه ، بار درد

و کیسه ای پر از رطب

 

                                تمام اشک های من

                                   فدای دردهای تو

                         نه، اشک های من کم اند

                                    تمام من فدای تو

 

بیایی و نمانی

 

بيايي و خانه بوي تو بردارد
 بيايي و اينه روي تو بردارد
 بيايي و نماني و بماند بو
بيايي و نماني و بماند رو
 بيايي و نماني و من آبيار درختي ناپيدا شوم به گلدان نامي
 هر روز کاسه ي غزلي بريزم پاش
 هر عصر قيچي بيتي بردارم و هرس بکنم حواشي آفتابي اش را
بيايي و باراني شود خانه از وزش تو
 بيايي و خانه توفاني شود از تپش من
 بيايي و مرز فصل ها بشکند وچار فصل يگانه شود
 در يک تبسم دندان نما و يک کرشمه گيسويت
بياي و نماني ، نماني و بگريزي و انکار کني همه چيز را به واژه ي يک نه
با معني معطر هزار آري
 بيايي و خانه بوي تو بردارد
 بيايي و اينه روي تو بردارد
 بيايي و پاي نازکت آب بدهد
 آهوي نخ نماي قالي را تا از پس پنجاه سال تشنگي
سيراب ، موي نو برآورد و
چالک خيز بزند فراز چکاد و بايستد آن بالا
 شاخ در شاخ آفاق بامداد

 

 

 

بوم دنیا

حالا من اینجا نشستم روبه روی بوم دنیا
ساده وخسته و تنها، چشم به راه صبح فردا
حرفای صمیمی تو همشون تلخن و سنگین
تموم شبای عمرم مثل حرفات شده غمگین
یادمه مادر بزرگم زیر گوش من می گفتش
قصه زندگی ما قصه سنگ و شیشه
روزای زندگی ما سیاه مثل همیشه
من هنوز اینجا نشستم توی این سكوت ساحل
خودم اون جا بودم اما فكر من یه جای باطل
فكر من یاد گذشتس فكرفصل بچگیا
همشون گذشتن اما از اونا چی مونده حالا
من دارم مثل یه ماهی، جون می دم آروم می میرم
نمی دونم وقت مردن چرا آروم نمی گیرم
نگو واسه مردن من هنوز این لحضه ها زوده
خیلی وقته مردم اینجا كسی با خبر نبوده
واسیه دیدن مرگم روح من چه دیر رسیده
توی اون شب و شلوغی، هیچ چیزی انگارندیده
توی بخت وسرنوشتم می دونی كه من اسیرم
یه روزی بهار بودم من حالا من خود كویرم.


 

پنجره را می بندم

 

روزها می گذرد

و من از پنجره کوچک

تنهائی خويش

به خيابان پر از خاطره و کوچه تنگ

و به هر کس که شبيه تو

در اين رهگذر است

ديده می دوزم و نوميد

به خود می گويم

                             < خبری از او نيست >

ديگر از ماندن در

چنبره خاطره ها

که مرا سخت به خود می فشرد

                             - بيزارم

باز می گردم و در دل

به تمام باورها

که مرا عاشق ديدار تو کرد

                             - بی صدا می خندم

دلم از  پنجره و خاطره و کوچه گرفت

چشم می پوشم از اين بس

به همه احساسم

که وفا نيز دروغ است ‌٬ دروغ

از تو هم می گذرم

                            - پنجره را می بندم

                                                        

آسمون کاغذی

 

تو آسمون كاغذی ،من موندم واین همه غم
آشنای لحظه هام شده ،مصیبت ای دم به دم
تو آسمون كاغذی ستاره آتیش می كشن
به روی نام عاشقا خطای ممتد می كشن
تو آسمون كاغذی جدایی حرف اوله
تو كوچه های آسمون ،عشق همیشه دربه دره
تو آسمون كاغذی دلارو مسموم می كنن
چشمارو از دیدن عشق همیشه محروم می كنن
تو آسمون كاغذی نه دل مونده نه پنجره
نماد مهربونیا،اینجا به شكل خنجره

به یاد اون...

 

به یاد بغض و،رنگ تبعید
به یاد تنهای وخواب خورشید
به یاد اون پرنده كه،پرش شكسته
تو تنهایش كنج قفس نشسته
به یاد اون سقوط فصل باور
كه زرد وپر غصه شده سراسر
به یاد اون آسمون كاغذی
به یاد فصل، تلخ دلواپسی
به یاد اون پنجره نیمه باز
هق هق و گریه كار هروز ماست
به یاد اون غربت تلخ دیوار

دوست دارم ،برو ،خدانگهدار 


 

خودم وخودت

 

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و حرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس
...

  عکس از وبلاگ سمیرا دزدیدم

فریادی از جنس خاک... می توانی بشنوی؟

 

دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن
که توشاید تمامش کنی.....

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم
که تو امروز از آن میگذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی...

وه چه بی فریادم اه چه بی آوازم

من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته از این همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیرهء ماه شدم و میخندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم.......

ناگهان ابری برامد و بپوشاند شب را
تیره شد آسمان و ندیدم ماه را
حال من بودم شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خموش
باز من بودم قصهء سکوت

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

من همه فریادم من همه آوازم
در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست....

 

کنون که تابستان در گذر است

 

کنون که تابستان در گذر است
 زیر چنار روبروی خانه ات
سایه
چگونه تنک می شود
 و انتظار
 چگونه رنگ می بازد ؟
در نهر پای چنار ها
سنگی بینداز و ببین
 چگونه صدا می کند
واژه ای که از گلویی برنیامده میمیرد ؟
پس
شاخه ارغوانی پرتاب کن
تا بی صدا به پرواز در اید و بر موج ها سوار شود
پندار
 که به دوردست ها خواهد رفت
 و جایی
کنار درختی به ساحل خواهد افتاد
که مرد خسته نومیدی
 برکنده گز کهنی تکیه داده
 به شاخه ارغوانی می اندیشد
 که هرگز
به سویش پرتاب نشد
 کنون که تابستان درگذر است
زیر چنار جلو خانه ات
 سیاه
چگونه سبک می شود
تا چون چکاو کمرنگی
 پروا کند
بی آنکه دیده باشیش؟
 و عاشق
 چگونه فراموش می شود
 بی آنکه ارغوانی از بوسه
دریافت کرده باشد
 از آب یا خیال ؟